بازگشت به: http://www.seyedalisalehi.com/cgi-bin/content.pl?f=10&t=149
سيد علی صالحی - ث


مِی خوردنِ روز با روياهای دورِ ملکوت
با ملايکِ خودت که پياله‌پياله به دست
از ملکوت آمده‌ن
ميگن: تو آيتِ خلاصِ خوابای ماه
چه کردی برا خدا که مِهرت و انداخت به دلِ سنگ
به دلِ ستاره، به دل آدمی!؟
من به جادوی کلمه رسيدم
برو مثل خودت حرف بزن
امروز حرف، فردا شعر، پس‌فردا وحیِ خلاص!
حرف همينه که هست
ببين من چقدر ثروت‌مند شدم به اين دنيا!
نه خواب و نه رويا
فقط رفتم پی رَدِ برف تا آخرای زمستون
جای پاتو بوسيدم
بعد زبونم باز شد به اين جور گفتنا
که نه شعره و نه قصه‌ست، نه حرف،
خُب منم يه شب گفتم بشکنم اين تاريکی رو!
رفتم و آتيش واسه‌تون آوردم
واسه سرما، واسه زمستون!
حالا گرمِ گرم بخوابين!
من زده‌م پرانتزا رو باز کرده‌م
حالا می‌تونين از وسطِ مزرعه‌ی ماه رَد بشين
گُل بچينين، ستاره بچينين،
بعد ... برو کنار، تا لکه رو از رو دامن دريا بردارم!
پس‌فردا بهِت می‌گم
کی به کيه!
حالا يه خورده برامون بزن!
ميخوام بخونم
دلم گرفته،
دارم کلمه‌ها رو از زندونِ هزار ساله‌شون نجات ميدم
من اَبَدم، اما خوب!
اين يه رازه به پيغمبر!