پُشتِ سرمان آواز از احتمالِ آواز و آينه لبريز است
حالا که رابطهی عريانِ ما با خوابِ کبوترانِ کاشی معلوم است
ما هم بلديم از شفای نور سخن بگوييم
میرويم، اول دستمان با آب آشنا میشود
بعد رو به همان بوتهی گريان میگوييم
چه هی از خوفِ باد میترسی
آسمان با ما آشناست
باد با ما، باران با ما آشناست
همهی ما خوابِ آب ديدهايم.
بيا عزيزم!
ما با خوابِ کبوترانِ کاشی رابطه داريم
داريم از شفای نور سخن میگوييم
نترس عزيزم، بيا ببوسمت
يک وقتی ...
اصلا باقیِ اين ترانه ... برای بعد!
|
بازگشت به فهرست
|