زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
دارد باران می‌آيد <- سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


دارد باران می‌آيد


دارد باران می‌آيد
باران دارد به خاطر دلداری مادرانمان
هی گونه‌های من و سنگ مزار ترا می‌شويد.
انگار همين شبِ رفته از پيشِ ما بودی
که ناگهان به واهمه گفتی:‌ نگاه کن دکمه‌ی پيراهنم افتاد!
که ناگهان زنی در قابِ خيسِ دريچه آوازت داد:
- سفر بخير!
سفر بخير مسافر مغموم پاييز پنجاه‌وهشت!


حالا هزار چله‌ی بی‌چراغ از نشستن ماست
که ماه در غيبتِ بی‌زمانِ تو خواب موريانه می‌بيند،
حالا هزار سال تمام از قرار موعود ما می‌گذرد
که گهواره‌های آن همه رويا، مدفون مويه‌های منند.
دريغا مسافر مغموم پاييز پنجاه‌وهشت!
مگر همين دقيقه‌ی نزديک به دوری از امروز ما نبود
که ما با هم از بارشِ بدمجالِ گريه سخن می‌گفتيم؟
مگر نديديم که پرنده از شدت پشيمانیِ آفتاب
پَرخسته بر شاخه‌سار خيس
خواب آرامش آسمان می‌ديد؟
پس چرا نيامدی!؟
پس چرا باران آمد و تو نيامدی!؟


دارد باران می‌آيد
باران دارد به خاطر سنگ مزار من و
عريانی گريه‌های تو می‌بارد.




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013