زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
قضيه از اين قرار بود <- سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


قضيه از اين قرار بود


ببين آقا!
طبيعی‌ست که می‌خواهم اندکی مثل ديگران
تنها همين هوای بوسه و دانايیِ دريا را دوست بدارم.
طبيعی‌ست وقتی که باران می‌آيد
من هم مايلم بر ايوان خانه‌ی خود
رو به جايی دور خيره شوم،‌ رو به جايی دور ...
دورتر از اين بود و نبودِ کبود
اندکی گريه کنم.


ببين آقا!
شما داريد اشتباه می‌کنيد
من از همان اولِ بارانِ بی‌سوال هم می‌دانستم
بايد اتفاقی از گريه در راهِ آسمان باشد،
همه‌ی همسايگانِ شبِ نزديک به حادثه هم شاهدند:
- پيش از طلوع آفتاب،‌ آسمان ابری بود!
خُب ... به من چه که ديگران
چراغ کوچه‌ی شما را شکسته‌اند،
من که مسئولِ صحبتِ ساده‌ی ستاره و شبتاب نبوده‌ام!
من از همان اولِ دبستانِ ترکه و ترانه حتی
کاری به کارِ کلماتِ ساده نداشته‌ام،
فقط گاهی اوقات
نمی‌دانم از چه شبيهِ بعضی شاعرانِ عصر سه‌شنبه
هی دلم می‌خواهد رو به جايی دور
دورتر از چه می‌دانم ...
يا ببين آقا!
اصلا می‌گذاری به سهمی از همين سفره‌ی خالی قناعت کنم
يا به خواب همان خانه‌ی خاموشِ گريه برگردم؟
چيزی به شب نمانده است
می‌ترسم باران بيايد
هنوز روسری ری‌را بر بند رختِ ايوان خانه بود
که دنبالم آمديد!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2010
Seyedalisalehi.com

last updated:
January 4, 2010