زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
دارد يک اتفاق تازه می‌افتد <- سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


دارد يک اتفاق تازه می‌افتد


اگر اشتباه نکنم
به گمانم آخرين ديدار ما
بالای بُن‌بستِ همين باغ صنوبر بود
تو پيراهنِ بنفشی از بارشِ پروانه پوشيده بودی
باران هم می‌آمد،
زير درختی که بر پرچينِ پسين خميده بود
چيزی جز چراغی شکسته،
سنگچينِ اجاقی خاموش،
و دو سه کبريتِ سوخته نديديم.


راستی چرا به خاطر يک خط خالی
از خوابِ جمعه و از مَشقِ گريه گذشتيم؟!


اگر اشتباه نکنم
به گمانم کسی بالای بُن‌بستِ باغ صنوبر نوشته بود:
- چه بسيار که به جستجوی آن دروازه‌ی بزرگ
در مِه به جانب دريا رفتند،
نشانیِ کسان ما را با خود بردند،
و ديگر باز نيامدند.


هنوز رَدِپای پرنده‌ای
بر خوابِ خيسِ راه پيدا بود،
باران هم می‌آمد.
گفتم بيا به خانه برگرديم
چيزی به آخرين دقايق روز باقی نيست!
به خدا من از اين همه همهمه در سايه‌سارِ صنوبران می‌ترسم.
اينجا پسِ هر سنگ و هر درخت،
انگار شبحی خاموش
پیِ کبريتی سوخته
جيبهای خيسِ بارانیِ خود را می‌کاود،
می‌بينی ری‌را ...!؟


تو گفته بودی عده‌ای آدمی و پَری
خاطراتِ برهنه‌ی ما را به جانبِ جوبارِ بزرگِ روز می‌برند،
تو گفته بودی دريا
پشتِ همين پرچينِ شکسته آرميده است،
پس کو، کجا، چرا ...
چرا به خاطرِ يک خطِ خالی
از خوابِ جمعه و از مشقِ گريه گذشتيم!؟


ديگر تمام شد،
حالا بيا به خانه برگرديم
بيا به فالِ گشوده‌ی اين کتابِ قديمی
فقط از يک جوابِ روشنِ کوتاه
به سهمِ اندکِ اين علاقه قناعت کنيم.
اگر اشتباه نکنم
به گمانم دارد يک اتفاقِ تازه می‌افتد.




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013