تا کجا ...!؟
يک شب انگار عدهای آشنا
با بيل و کلنگ و گهواره آمدند
تمامِ روياهايم را واژه به واژه ويران کردند
تمامِ کرانهها و کوچهها را گشتند
و تمامِ آسمانِ ساکتِ دريا را با خود بُردند،
اما هيچ نشانی از کودکیهای سَرخوردهی من نديدند
اما هيچ حرفی از آن همه کتابِ سادهی دانا نخواندند.
گويا شبی از شبهای اردیبهشتِ عريان بود
که عدهای آشنا آمدند
همان ميانِ من و چراغ و ستاره نشستند
از فهمِ چيزی شبيه فاصله سخن گفتند،
گفتند میدانيم گهواره شکسته است،
روياها ويران،
کوچهها خاموش،
و کتابهاتان هم ...!
ما ديگر نه کتاب و نه کوچه،
نه رويا و نه گهواره، هيچ نمیخواهيم،
فقط فهمِ فاصله دشوار است ...
|
بازگشت به فهرست
|