زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
ادامه‌ی همان حرفِ آشنا <- سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


ادامه‌ی همان حرفِ آشنا


فقط دو نفر بودند
تمام شب پيش
يکيشان گيسوانِ آن ديگری را می‌بافت،
همه‌ی حرفشان از هوای چيزی شبيه فردا بود
يعنی همين امروزِ عجيبِ ما که در ميان ما نيستند.


فقط دو نفر بودند
يکيشان تمام شب از چيزی شبيه شب سخن می‌گفت،
اما آن ديگری می‌دانست
جای پای ستارگان را
نه باران بی‌واهمه خواهد شُست،
نه رگبار آن همه رويا در باد بی‌سوال.
فقط دو نفر بودند
دو خاطره در خواب آخر خُرداد
يا دو آينه بر دريچه‌ی دريا،
نه من بی‌خبر بودم و نه او
که بوی بوسه و باران و گريه‌های "ری‌را" می‌داد.


فردا که از جنوبِ مايل به مشرقِ آسمان بگذريم،
کودکی از حوالیِ يک دبستان دور
دو کُپه‌ی خاک، دو آينه بر دريچه‌ی دريا
دو خاطره، در خواب آخر خرداد را نشانمان خواهد داد ...
آن وقت تازه تو به ياد خواهی آورد:
- فقط دو نفر بودند!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2010
Seyedalisalehi.com

last updated:
January 4, 2010