زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
ميدان هِرَوی <- سفر بخير مسافر غمگين پاييز پنجاه و هشت <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


ميدان هِرَوی


آن سوی ايستگاه فعله‌ها
کودکی بر جدولِ شکسته‌ی جاده نشسته است
چانه‌ی لرزانِ کوچکش در دست،
مشقهای نانوشته‌ی جريمه‌اش در باد،
و چشمهایِ خيسِ دُرُشتش
که پُر از خوابِ صفر و لرزِ لکنت وُ
سکوتِ بی‌سوال معلم است،
فقط رفتآمدِ بی‌نشان هزار پای پياده را می‌نگرد:
"نه مردی با اسب آمد وُ
نه مردی در بارن رفت!"
باد می‌آيد
گلوی گرفته‌ی چلچله خشک است:
- همشهری، کيهان، سلام
کبريت، کوپن، سيگار وُ
صحبتِ بلندبلندِ چند چوبدارِ آذری.


آن سوی ايستگاهِ فعله‌ها
هنوز خطوطِ بارانخورده‌ی لطيفه‌ای تلخ
بر ديوارِ باغی دور ديده می‌شود:
"پيش از رسيدن به پل
مسير خود را مشخص کنيد!"
و بعد شعارِ هزار ساله‌ی آروزيی که آشناست،
و بعد عده‌ای آشنا که می‌آيند و می‌روند.
تيترِ دُرشتِ تمام روزنامه‌های صبح
از چيزی شبيه صبح سخن می‌گويد
تيترِ دُرشتِ تمام روزنامه‌های عصر
از چيزی شبيه عصر سخن می‌گويد
- وَالعَصر،‌ اِنَّ الاِنسانَ لَفی خُسر!
هزار خانه از خوابِ خشت و
يکی خانه از مَرمَر مرگ.
هورا ... عدالتِ دُهُل‌کوبِ هی حَراج!
طلا، تملق، دروغ
پوند، پژو، لندکروز، کوکا، کراوات،
و چند چراغ شکسته،
و چپاولِ باد ...
هی ساعتِ مرده بر دوشِ بُرجَکِ آجری!
هی ساعتِ مرده ميان شش و هفتِ پسين!
عقربه‌های شَنگ بی‌بازگشتِ تو
وقتِ کدام لکنتِ بی‌خبر
از گريه‌های مکررِ خود بازمانده‌اند؟


آن سوی ايستگاهِ فعله‌ها
بيوه‌ی سی‌ساله‌ای کنارِ جدولِ شکسته‌ی جاده
قدمهای بی‌مقصد خود را می‌شمرد،
چه سُرمه‌ی غليظی!
چه آرايش ناشيانه‌ی تندی!
بوی شير تازه و نفتِ نيمه‌سوز و
گلابِ مُرده می‌دهد.
تا ازدحامِ خاموشِ ايستگاهِ خطِ واحد ...
راهی نيست،
تاکسی‌ها می‌آيند و می‌روند
اما قُمریِ تنبلِ شهری
از هيچ ترمزِ نابهنگامی آشفته نمی‌شود.
آن سوی ايستگاهِ فعله‌ها
رفتگرانِ نارنجی‌پوش
با سايه‌سارِ بلند بيل وُ
چترِ بسته‌ی جارويشان در دست،
خسته از دعوتِ خزانیِ برگ و باد
به خانه برمی‌گردند.


آن سوی ايستگاهِ فعله‌ها
بيوه‌ی سی‌ساله‌ای با کيف زنانه‌اش در دست،
چشم‌انتظارِ دعوتی نامعلوم
قدمهای بی‌مقصد خود را
رو به شبِ شمال می‌شمرد.
او تنها
مسافرِ مغموم عصرِ اولين پنج‌شنبه‌ی پاييز نيست،
اما سرانجام قمری تنبل از ترمز نابهنگام کسی
رو به ساعتِ مرده بَر بُرجکِ آجری
آشفته می‌پَرَد.


وقتی که رفت،
ساعتِ بی‌سوال
همان ميان شش و هفتِ حوصله مرده بود،
وقتی که بازآمد
باز ساعتِ مرده
بر دوشِ بُرجک آجری نگاهش می‌کرد.
زن ... خسته و خاموش
چراغ به چراغ
رو به دلواپسیِ جنوب برمی‌گشت،
بوی بستر کهنه و دهانِ مرده و سيگار زر می‌داد:
صدگرم گوشت، پنج نانِ تازه، مشتی برنج وُ
يک آب‌نباتِ کوچکِ چوبی ...
فقط همين!
و ديگر باد نمی‌آمد
همه‌ی مجبورگانِ صبور
از پشته‌ی پلی مشترک عبور کرده بودند،
ايستگاهِ فعله‌ها خالی بود
و جنازه‌ی ساعت
بر دوشِ بُرجکِ آجری ... خاموش!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2010
Seyedalisalehi.com

last updated:
January 4, 2010