رويای راحله
پر زد و پارهی دل مرا به سمتِ مزار دريا برد
هی شما کنار آتش خاموش، خوابتان سنگين!
هی شما که از مسيرِ موج به آرامش مرداب رسيدهايد!
شما سمتِ مزار دريا را نمیدانيد؟
پر زد و پارهی دل مرا سمت مزارِ دريا برد،
اما ای کاش پيش از آن که افشایِ آفتاب
از خواب گريه آشکارم کند،
هم بیچراغ در اين خانهی خراب مرده بودم،
که من حرامنوشِ آن زمزمِ ناسروده نبودم
که تو مسافر بیتکلمِ آن مقصدِ نانموده نبودی.
پر زد و پارهی دل مرا سمت مزار دريا برد،
نه باد شمال میآمد و نه راه جنوب پيدا بود.
(سوسویِ تشنهی فانوسی از گذار آب،)
همين و حالا، حالا من ماندهام و
فراق فرا رفتن از واژهها،
من ماندم و فرودِ سهتار و سرانگشت،
من ماندم و عادتی آسوده از بیخوابیِ جهان.
هی شما کنارِ آتشِ خاموش، خوابتان سنگين!
|
بازگشت به فهرست
|