۲۳
در حالِ حاضر اين حرفِ آخر من است
ديگر از کتابت و واژگانِ فخيم فاصله گرفتهام
خستهام کردهاند اين بزرگانِ چراغ و حماسه،
میروند جائی دور
که از نزديکِ ما سخن بگويند!
آخر اين همه خالی، اين همه دهان گشوده تا انتهای جهان
دستها، دهانها، نان و تاول و دشنام
بستر و بوی نفت، خيابان قديمی جمشيد
کبوتران سربريده و کنفرانس
اصلا همين رفتگر خسته
يا به قولِ فروغ شربت سينه و عدالتِ آدمی
عدالتِ اندوه، تقسيم تشنگی ...!
فرض که من مُغرضم، دروغ میگويم
پس اين سيلیِ حضرات و اين هم گونههای من!
دلشان خوش است که شاعرانند يعنی ...!
برو سر کوچه، برو کنار ميدان
برو ميان گِلايه و انتظار
برو دلِ همين مردمانِ خودت را ببوی
بوی جراحت کهنه و سيگارِ نيمهسوزِ زر میآيد
يا خرج هفتهی خانواری گمنام
شايد هم مصلحتِ روزگار!
ببين چقدر ترانه زير دست و پای تو پَرپَر میزند اين زبان صبور!
میروی آن وقت پی تصوير و تکلم کور؟
میروی آن وقت هی از شب و دشته و گُل سرخ ...!؟
خودت را به خواب آينه میبَری يا از شکستن آينه میترسی؟
چه عيبی دارد ساده باشی
چه عيبی دارد شبيه مادرت با ماه سخن بگوئی
يا بگوئی حالم خوب است و فکر کنی که شعر يعنی اين!
ساده باش!
اصلا شعر چيست؟!
تو بايد عاشق باشی و چند حرف سادهی بیحدود!
تو بايد بدانی که آسمان آبی نيست
تو بايد بدانی که دستت به دامن دريا نمیرسد
بايد ميان دو حرف
هميشه هوای فردا را دريابی.
يا سخنِ دلپذير يا دلِ سخنپذير!
نمیدانم اين ترانه از کدام ستارهی معصوم است
اما من از خَلوارِ اين همه روزنامه خستهام
از اَلْمُعْجَم اين و آن خستهام
از توازی اين همه ترانهی مشابه
از مراثیِ ممکن، از هر چه رابطه، از هر چه راز
من خستهام از پیِ رنگ، ساختارِ سکوت و ايجازِ خشت.
میروم آينه بکارم
میروم نور بر قبر واژگان ببارانم
میروم شعری تازه، زبانی تازه و زينتی تازهتر بيابم
دعا که میکنی شعر است
میخواهم از خودمان برای خودمان ترانه بخوانم.
آنان که بايد از پیِ منِ پياده بيايند، میآيند!
دلم نهاده و خيالم آسوده است.
|
بازگشت به فهرست
|