در لهجهی وزيدن خاموشان
به حرف میآيم و از دهانم کبوتر و آينه میبارد
حرفم همين حرف اول است
اما بطرز بیرحمانهئی از واژه بازم بريدهاند
همچون کودک ستارهئی که از پستانِ رسيدهی آسمان!
(و تو بايد بدانی که اينجا خبر از تعلق ترانه به واژه نيست!)
و من ديری است دانستهام که در لهجهی وزيدنِ خاموشان
بیباد و بیبوريا خواهم مرد
تا در رکعت اين رويا
ديگر از اوقاتِ خوابگير و صبوری سُرْخستان سخن نگويم.
(عبرت و عذاب، خواهرانِ ديرينهی منند، شگفتا!)
|
بازگشت به فهرست
|