نَحوِ مَحو ...
از وزيدن آن همه آواز
من گمانهی لکنتی بر زبان شبنم بودم
من آب را جز به بازگشتِ خويش
در خواب هيچ آسمانی نمیديدم
من ريواس را جز رازِ روئيدنش به خويش
در خاموشی هيچ خاکی نمیديدم.
و من آدمی را جز به شادمانی خويش
در هيچ آينهئی، آينهئی ...!
من هميشه از قرائتِ اين دقايق ساده میپرسيدم:
- آيا مرگی که در خواب میآيد و هيچ از تو نمیپرسد،
نازکتر از ترانهی اصواتِ آسمان نخواهد بود؟!
آه ای هنوزهی هنوز، هنوزِ گريختهی من!
ديگر ميا، ديگر برو، برو تا چشمهی سو وَشون،
تا کاف، تا کافی، تا کاف و نون!
میگويند قومی بودند، آمدند، ماندند و رفتند،
اما باقیِ راز را شايد باد، يا باداباد... با خود برده باشد!
|
بازگشت به فهرست
|