زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
داستان بلند ری‌را در واپسين شبِ آن هزاره‌ی رويا <- ديرآمده‌ای ری‌را! باد آمد و همه روياها را با خود برد / نامه‌ها <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


داستان بلند ری‌را در واپسين شبِ آن هزاره‌ی رويا


روزی روزگاری دور، در خواب عاطفه
رازی از آواز علف با من بود.
من اگر می‌گفتم آب!
روسریِ کوچکِ ابری بر کلاله‌ی کوه
کبود مايل به خاکستری می‌شد.
من اگر به آينه می‌گفتم اين معنی فانوس و کنايه کافی نيست
می‌رفت و برايم تمام انعکاسِ ماه را از شبِ غَرناطه می‌آورد.
می‌رفت و دقيقه‌ئی از ساعت پنج عصر
پيراهنِ لورکا را بر بام پريانِ پرده‌پوش می‌افراشت،
و بعد از غروب هر پنج‌شنبه‌ی انتظار ... می‌دانست
می‌دانست که تخيلِ استعاره و پندار پرگار
پُر از ولوله‌ی واژگان دواير و درياست.
و باز می‌آمد و آوازی برای اسبِ توما می‌خواند
توما بوی هجرتِ مصرعی در خوابِ رباعی می‌داد
توما دختری از نژادِ تنفس واژه و
قبيلهِ نقره فامِ اترک بود.




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013