زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
آخرين روزهای اسکندر مقدونی <- سمفونی سپيده‌دم <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


آخرين روزهای اسکندر مقدونی


با حوصله، آرام، با شکوه.
يکی يکی
نارنجک‌ها را به کَمَر بست
کپسولِ سيانورِ کهنه را
لای دندانِ خالیِ سمتِ چپ پنهان کرد.
فرمود: مدال‌ها!
فرمود: دو قطار فشنگ!
فرمود: شمشيرم!


ضامنِ مسلسل را آزاد کرد
سرش را بالا گرفت
و دوباره تکرار کرد:
راسِ ساعتِ ۹
راسِ ساعتِ ۹
(طبق معمول بايد بگويم: سپس!)
و سپس از پله‌های مخفی‌گاه بالا آمد
به درگاهِ حياطِ شمالی، البته رو به جنوب رسيد
بالا و پايين کوچه را پاييد،
کيسه‌ی زباله را کُنجِ سايه
زيرِ چنارِ پير گذاشت،
و چند لحظه بعد به مخفی‌گاهِ کهن‌سال خود بازگشت،
بازگشت
و در آماده‌باشِ کامل به رختخواب رفت،
به رختخواب رفت و آهسته زير لب گفت:
می‌خواهم بميرم،
و مُرد!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013