زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
بلبل کوهی <- سمفونی سپيده‌دم <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


بلبل کوهی


تنها بوديم
رو به جنگلِ بی‌پايان
پياده می‌رفتيم
من و همان بيوه‌ی بی‌نظيرِ باران‌پوش.


آورده بود رهايش کند
می‌گفت: پیِ جُفت است.
خيلی وقت است ديگر نمی‌خواند.


مِه مانده بود به کوه
من داشتم حرف می‌زدم
داشتم پُشتِ سر شاعری بزرگ
غيبت می‌کردم:
بزرگ است، بی‌نظير است، جادوگر است،
من حسودی‌ام می‌شود گاهی،
احوال عجيبی دارد اين آدم،
اهل اينجا نيست،
از دوستانِ شيرازیِ ماست،
گاهی هست، گاهی نيست
گاهی می‌رود، گاهی می‌آيد سر به سرم می‌گذارد.
شبِ پيش آمد خوابم، يک مشت سکه‌ی ساسانی برايم آورده بود،
با عطرِ خوش باغی روشن
و چند حبه نبات
و کلماتی ساده، کلماتی آرام، کلماتی ...
از همين کلماتِ معمولیِ دلنشين،
گفت برای تو آورده‌ام،
گفت خاتَمِ خالص است
خاتمِ فيروزه‌ی بواسحاقی ...!


به جنگل رسيده بوديم.
پرنده رفته بود بالای صخره‌ی خيس،
می‌خواست بخواند انگار،
اما چيزی يادش نمی‌آمد.
قفس خالی بود روی خزه‌ها
و دنيا خلوت بود،
و خنکا، خنکایِ خوشِ علف،
و ظريف بود او
به اندازه و دُرُست،
ولرم، تشنه، واژه‌پَرَست،
تسليم و ترانه‌خواه،
رودی
که از دو تپه‌ی قرينه آغاز می‌شد،
می‌آمد به گردابِ عسل می‌رسيد،
پايين‌تر
شکافِ گندم و پروانه‌ی بخواه.


تازه داشت سپيده سرمی‌زد،
بلبل، هی بلبلِ کوهی ...!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013