بابِ هفتم، شب سیودوم، داستانِ گندمِ زن
گُلِ کوکب با دو گلبرگِ آخرش در باد
دلش میخواست پروانه به دنيا میآمد.
گُلِ کوکب نمیدانست
زمين برای بازگشتِ روشنايی
چند هزار ستاره در ظلمات
گروگان گرفته است.
گُلِ کوکب نمیدانست
باد پاييزی
به دليلِ علاقه به عنکبوت است که میوزد،
نه خوابِ پروانه.
بيداری ...!؟
سنبلهی گندم
به عمد پايانِ قصه را نگفت،
ملخِ گرسنه به خواب رفته بود.
|
بازگشت به فهرست
|