زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
گفتار ششم <- اين منم زرتشت ارابه‌ران خورشيد <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


گفتار ششم


۱


تنها عشقی عظيم‌تر از اين ترانه می‌طلبد
تا تو همچون سروش
سالارِ مُغنيانِ ملکوت شوی
تو از نژاد صبح و
سلاله‌ی سپيده‌دم بودی
با روايتِ پنهانِ برآمدن و بلوغ.


نفرت را از نماز عاشقان
دور خواهی کرد
نداشتن را از دهان‌بستگانِ خاموش
دور خواهی کرد.
تو همچون سروشِ مقدس
سالار مغنيانِ ملکوت و مَرايایِ ايمنی
تو از منی!







۲


زمستان از تغزل تو خواهد شکفت
ديو از بسياریِ عطر عشق
اهلِ علاقه خواهد شد.
خوشا به روزانی
که آدمی از شعور نور
سپيده‌دم شود.
هی تو شهريارِ شب‌زدگان
رفيقِ رنجديدگان زمين، زرا
زرتشتِ خداسرشتِ من!
يَتا اَهو و ...!







۳


من از تازيانه کلامی نخواهم گفت
من از تاريکی
ترانه‌ای نخواهم سرود
من از سوگ و از سياهی
سخن نخواهم گفت.


او را که اَهورامزداش به دوستی آمده است
از دريا خواهد گذشت.


من از خوابِ خصم
من از طعنه‌ی ناکسان و
از تفتيشِ روزگار خويش خواهم گذشت.







۴


ياران و بيدارانِ سروش را
ياورانِ راستی و رهايی را
ايزدِ آب‌ها و نمازِ نسيم را
باز خواهم خواند
اينان فزاينده‌ی جهان و
افزونیِ ظفرهای پی‌درپی‌اند.


بارانِ اَشی و بارانِ شب‌افروز را
بارانِ چيستی و بارانِ چراغ‌ها را
بازخواهم خواند.







۵


پيکر مرا و سوشيانسِ مقدس را
بر دستانی از حرير و هلهله می‌برند.
اَشَم وَهو!
درود بر تو ای سَحَرگاهِ مرغانِ اردی‌بهشت
درود بر تو ای رود، موکلِ پاکيزگی
درود بر تو ای پناه، کوهِ بلند دماوند
درود بر تو ای تبارِ تبسم
يَتا اَهو!







۶


پس دور شو از شکيل عشق
ای رنج
دور شو از شميم گُل
ای پاييز
دور شو ای دروغ
ای ددمنش، ای ديو
دست‌های ما فراوانند
دل‌های ما فراوانند
پس دور شو از شمايلِ من
ای شب‌پَرَستِ پتياره!
که ما از پسِ رنجی عظيم و
حوصله‌ای عظيم‌تر ... برخواهيم خاست.







۷


تا ياوری چون تو با چراغ
نگهبان ميهن من است
زمين و زيبايی نيز
بارور از بهار و نان و بابونه خواهد شد.
اينجا هيچ نيامده‌ای
دژخيم نخواهد شد
هيچ آدمی‌زاده‌ای به ظلمت ... خو نخواهد گرفت
و اين همه
يکی اشاره‌ی توست ای زريرانِ زندگی!







۸


از شب و از ستاره گفتن
برخاستن و برگزيدن و رفتن!


شريکِ جشنِ شهيدانِ لايزال زمين
منم!
اين نخستينِ خطابه‌ی آفتاب و
نخستين سرودِ حضرتِ اوست
که روزی از روزانِ ما
با ارابه‌ی آرزوهای بزرگ بازمی‌آيد.







۹


از فروغِ آوازهای شماست
اين سايه‌سارِ خُنَک، اين خوابِ خوش.
کوچه‌ها سبز، خانه‌ها روشن،
و آدميان
که آزادگانِ عدالت و آينه‌اند.


از فروغ و آواز آدمی‌ست
که من اين همه با تواَم
با تو، با رسايی و رويا
تا کبوتری از خوابِ روز
که هزار آسمانِ عريانش در آواز رفتن است.







۱۰


به آن‌جا درآی
که از تو حقيقتی در پی است
به آن‌جا درآی
که هيچ سايه‌ساری از ستيزه نبينی
به آن‌جا درآی
که آب هست، علاقه و آدمی هست
باران هست، آوازه‌های نور
نماز و آشتیِ علف
و بشارتی که بوی بوسه می‌دهد
و بشارتی که ... شيداتر از هميشه ترا ...!







۱۱


انسان کجا و
راه رهايی کدام ...!؟
گزمکانِ گرسنه در تدارکِ قتلِ عامِ آينه‌اند
شما شاهدانِ همين واژه‌های من، می‌دانيد
ددمنشانِ مرگ‌آور
باز از مرگ سخن خواهند گفت،
پی‌بُرانِ بيداری
بر درگاهِ داس و چيدنِ نسترن
به ويرانیِ باغِ ماه و حصارِ سادگی می‌آيند.
و تا ساليانی مديد
محبت و اعتماد، از آينه‌دارانِ خسته خواهد گريخت.







۱۲


همه چيزی در زايش و سرايش است
بشنويد اين آوازِ از آسمان آمده را
دست از سنگ بداريد
دست از آهن گداخته بداريد
دست از جهالت و مرگ بداريد
همه چيزی در زايش و سرايش است.







۱۳


گذر از رنج اين زمستانت نخواهد بود
مگر با شعله‌ی ايمانی
که سينه‌سوزِ علاقه است
تنها بدين گونه قادر به عبور از اندوهِ جهانی
توانمند، صبور و معصوم
تا نوبت به آيه‌های آزادی فرارسد.







۱۴


انسانِ صلح‌طلبِ من
عزيزِ هرچه آگاهی‌ست
آسمانیِ معصوم من
سزاوارِ بوسه‌های فراوان است.
آنان که به انتشار تاريکی و طعنه می‌آيند
سرانجام در شبی تاريک‌تر
پراکنده خواهند شد.







۱۵


به عشق و بر قَسَمی سبز
از برای شما
رويا و رهايی خواهم آورد
در شادمانی ... دير خواهيد زيست
من از برای شما
خورشيد و تبسم و بوسه آورده‌ام
همچون عشق که از اشاره‌ی شعور تو
باز به خانه بازمی‌آيد.







۱۶


در اين ديارِ خسته
چه خوبانی که بی‌قبيله و همزاد
به زانو درآمدند
چه خوبانی که به راهِ نور
قربانیِ بادهای بدآيند شدند و
به زانو درآمدند.
چه کرانه‌بانانی بر سواحلِ هوش
که در پرده‌های مرگ، مويه‌نشينِ خوف!
با اين همه اما
اميد، اميد، اميد ...!







۱۷


از فراخْ‌کَرت تا ستاره‌ی هفت‌اورنگ
رودباری از ترانه‌خوانی خورشيد
در گذر است.
و همزادانِ بی‌دورغ
برهنه در بلور آب
زمين را از حرمتِ علاقه
باردارِ دريا کرده‌اند،
رودباری بنفش و رسولی
رخشان‌تر از حقيقتِ نور.







۱۸


اسپند در آتش و
زرتشت بر کلاله‌ی البرز،
خشنود و خداگونه می‌آيد
با آينه‌های فرشته و جامه‌هايی از اَبر،
که از محبت و باران و لبخند خواهد گفت
او مرهمِ مويه‌های من است
با هاله‌های نورش بر دوايرِ دنيا
فرو می‌آيد
به هيئتِ رسولی از واژگانِ رهايی
تا بند از دو دستِ آدمی بازبگشايد و
بامدادان را برای شب‌زدگان بازآورد.







۱۹


به نوخوانیِ عشق برآ
به نوخوانیِ خوبی‌ها برآ
به نوخوانیِ آدمی و پَری
ورنه هرگز رهايی‌ات از راه نمی‌رسد
ورنه هرگز ماه را و ستارگانِ سحری را نخواهی ديد
هراسيدگانی که به ابتذال
در خوابِ اختناق فرومُرده‌اند
هرگز به روشنايی رويا نمی‌رسند،
به نوخوانیِ آدمی برآ
ورنه انکار خواهی شد.







۲۰


اين چنين زاده شدم
تا کبوتر خسته را به خانه بازآورم
تا کوه را به رکوعِ سايه بخوانم
هرگز در سايه‌سارِ ستيزه
سکونت نخواهم گزيد،
اِمشاسپندانِ سپيده‌دم
به ياری من می‌آيند
من از همگانم و در همگانم ای همه‌ی من از تو
به ترانه‌ی دريا رسيده،
برسد روز رهايی و روزِ نور و روزِ آخرين!







۲۱


ترا پَريانی از بلور و بوسه طلب کرده‌اند
هی ضامنِ زمين
زرتشتِ بنفشه‌پوشِ فَرا!
به بهمن و اردی‌بهشت
فَروَهَر از آوازهای تو بر سريرِ آب
فرو می‌شود
از آوازهای تو تشنگی تمام خواهد شد.
خصومتِ اهريمنِ خسته را
درهم خواهم شکست،
خصومتِ اهريمنِ نابکار ...
نابکار، نابکار ...!







۲۲


می‌خواهمت ای خوابگزارِ بزرگ!
می‌ستايمت ای سلوکِ برهنه!
از اين ميان
تنها ترا می‌طلبم که تنها تو از منی!
من آلوده‌ام
آلوده در اين دوايرِ بی‌راه
مگر کلامِ مقدس تو را
پيراهنی که نجاتِ من است.







۲۳


يکی از آنان روانِ ديگری را ديده است
ديگری روان مرا
و من به روان روياها رسيده‌ام.
حيرت از اين همه جادو
که مرا در کشفِ کلماتی اين‌گونه
درانداخته است.







۲۴


به نوزادنی در خويش برخواهم خاست
سروشی بر اين شانه و
سروشی بر آن شانه‌ام.
من برگزيده‌ی حضورِ زرتشتم
با ترانه‌های معجزتی عظيم که از آوازِ رسولان برگرفته‌ام.
هزار هزار پرده از شنيدن و
هزار هزار قدم از قولِ راه.







۲۵


نخستين کسی که نيک انديشيد
نخستين کسی که نيکی به جای آورد
نخستين کسی که آذربانِ آزادی بود
نخستين کسی که گندم و علاقه بارآورد
نخستين کسی که بياموخت
نخستين و نخستين کسی
که چراغ و تبسم را
سلطنت عشق را و انسان را آفريد
هموست که مَنَش در عاشقانه‌ترين آوازها
به آوازی بلند خواهمش خواند.







۲۶


يک بارقه نسترن بر اَبر
تصويری از کلامِ گُل بر آب
نه ديو و نه خشم
تنها تبسم نور
و زندگی
و عشق
و آدمی!
اين دين من و آيينِ آدمی است.
اَشَم وَهو!







۲۷


شب و هراس و وسوسه کافی‌ست
عذاب و تازيانه و تشويش کافی‌ست
هنگامه‌ی حضورِ خداوند است
من اين‌سان به بعثتِ بوسه رسيده‌ام
زرتشت خواهد آمد
فتنه‌ها را فروخواهد نشاند
شب و هراس را
وسوسه را فروخواهد نشاند
عذاب و تازيانه را
تشويش را فروخواهد نشاند
و راستی و روشنايیِ بسيار
برای شما خواهد آورد
مُدارا کنيد
کينه‌توزان و ستمگران را سايه‌ساری نخواهد ماند.







۲۸


سلام ای سرورِ سادگان
با ما برآی
تا دشمنانِ ملت ترا براندازيم
اينان دشمنانِ راسيت و دشمنانِ روشنايی‌اند.


پارسيانِ خِرَدورزِ من خسته‌اند
از دروغ‌پرستانِ پتياره خسته‌اند
از ددمنشانِ معناکُشِ بی‌کتاب خسته‌اند.







۲۹


تو گو
هرچه خواهی، باش!
من می‌ستايمت،
نه دشمنِ مردم و
نه قلم‌اِشکنی از تيرگانِ شب،


تو گو
هرچه خواهی، باش!
من می‌ستايمت،
نه دشمنِ عشق و
نه شکنجه‌زای آزادی!







۳۰


آوازی از اعماق
انسانی از تکلمِ نور
و مادری با قَسَم‌های ساده‌اش از پسِ ساليان
که چشم‌ به راهِ زرتشت است
که چشم به راهِ رهايی!
سوشيانت خواهد آمد
پسرِ مادرانِ ماه خواهد آمد
هموست يگانه‌ی من
که از تبارِ کوه و ستاره و گُل خواهد آمد.







۳۱


چه آغازِ روشنی دارد اين صبحِ لايزال!
با درفشی از دانشِ آب‌ها
فريدون از کلاله‌ی دماوند به جانبِ دريا
خواهد آمد
و آوازخوان از فراز جنگل و مه
فرو خواهد شد.
چه آغازِ روشنی دارد اين صبح لايزال!







۳۲


آنان که خشم خويش را بزرگ می‌دارند
هرگز به آياتِ آسمانیِ علاقه نمی‌رسند
نه چراغی از اشتياق بر کف و
نه گامی مصمم و معلوم!
آنان که عشق خويش را
کوچک و
رنج‌ها را بی‌شماره می‌پندارند
هرگز به رازِ بوسه و برکتِ باران
نخواهند رسيد.







۳۳


هر صدايی، سايه‌سارِ شکلی از تولدِ توست
هر سايه‌ساری، صدايی از ترانه‌های من
پيرِ مغانِ من از باغِ روشن مهتاب
با تو چنين سخن گفته است
زندگی چيزی نيست
جز قناریِ کوچک سبزی
با شوخیِ گلوی روشنش در آفتاب،
اين تولدِ تو و تکلم من است.
در گفت و گوی ترانه و سايه‌سارِ نور
من آوازی تازه شنيده‌ام!







۳۴


انگشتانِ شکسته‌ام را می‌شمرم
شب است
زخم‌های بی‌شمارم را می‌شمرم
شب است
مرگ‌های برهنه‌ام را می‌شمرم
شب است
به نام تو می‌رسم ای ايزدِ عزيز
ای زنِ بزرگ،
نام‌های تو را می‌شمرم
جهان به بامداد و آينه خواهد رسيد.







۳۵


اين‌جا فراسویِ نيک و بد است
مرا و علاقه را ميازار ای آدمی!
رازی دارد اين تکلم عريان
رازی دارد اين ترانه‌ی نور.


سقفی برای آسودن
چراغی برای تا سپيده نمردن
گفت و گويی روشن
و تبسمی طولانی برای تنهاترين مهمانِ ماه
که حضرتِ ستاره و سادگی‌ست.







۳۶


اَشَم وَهو
و اَشَم وَشا ...!
آزادیِ آدمی، دين من است،
عدالتِ آدمی، آيينِ من است.
اَشَم وَهو
و اَشَم وَشا ...!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013