زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
زمزمه‌های ازلی <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


زمزمه‌های ازلی
گزينه بازسرايی اوستا و کتاب مقدس



يکی بود، يکی نبود


صحبتِ سی و دو زمستان پيش از اين است: مسجد سليمان، باران‌های کافرکُش، راه پُر گِل‌ولای، دبستانِ دورِ سعدی، و بعد ... مثل موشِ آب‌کشيده، لای درگاهِ کلاس، لرزان و بی‌خيال:
- آقا! اجازه!
يادش بخير معلم سال سوم دبستان، آقای پوزشی، مهربان بود، گفت:
- نه، کلاس را آب می‌بَرَد.

کار هَرازگاهِ من و بعضی همسالان من بود، در ايوان می‌ايستاديم و آنقدر می‌لرزيديم تا اندکی خشک شويم، باز هنوز آبچکان، انگشتِ شهادتمان بالا می‌رفت: آقا اجازه، تمام شد، بنشينيم؟!

بعد نگاهِ معلم، يک تبسم پنهان لابه‌لای پلکها، مژه‌ها ...، چه شوقی داشت همان نداشتن‌های بی‌خودی! تا يک روز که انگار پروردگار، غربال برداشته بود و داشت از بالای آسمان، همه‌ی درياها را روی سَرِ ما اَلک می‌کرد، شِرِپُ شِرِپ، سينه‌دران و واويلا ... باران می‌آمد، دير شده بود، مثل گلوله می‌دويدم، کتابها لای نايلونی، زير کُتِ کهنه‌ی برادر بزرگترم که حالا برای من هم تنگ شده بود، داشتم از جاده‌ی سيل‌گرفته‌ی اين‌سوی "دَره خِرسون" سمت دبستان می‌دويدم، که يکباره ديدم، لابه‌لای گِل‌ولای، روی خوابِ آب، يک چيزی می‌غلتد، مثل کاغذ، مثل دفتر، يک دفتر چند برگی، با مشقی خوش، چاپی. نجاتش دادم، جلوی پايم رسيده بود، برداشتمش، تکاندمش، هُلش دادم با احتياط، زيرِ زيرپيراهن و روی پوستِ سينه‌ام، زنگ آخر، وقت غروب، آسمان صاف، هوا خوش، زمين برقرار.

توی راه، در بازگشت به خانه، خيلی زور زدم، چيزی دست‌گيرم شود، تمام دفتر بازيافته، هفت صفحه از يک کتاب چاپی بود، رنگ‌ورو رفته، خط مَخَطی و در حال احتضار، خيلی تلاش کردم، از هر چند خط شايد دو سه سطری را می‌فهميدم، از يحيی می‌گفت، از يک نفر به نام يوحنا و ارميای نبی، و ...

هشت سال بعد، سال آخر دبيرستان، دستم به "کتاب مقدس" رسيد، عهد قديم و عهد جديد، خواندمش به کَرات، ها، آن هفت صفحه، آن روز، در باران! آن هفت صفحه: به ياد آوردم، صفحاتی گمشده از همين کتاب مقدس بودند! و ديگر دور افتادم، هم از آن زادرود و هم از آن بازيافته‌ی بارانی، تا اوايل دهه‌ی شصت، که به قسمت، چند دفتر از آن خطوطِ ملکوتی را بازسرودم و خلاص. اولين قاصدی که مرا با کتاب مقدس آشنا کرد، باران بود، و عجيب اين که در همين دوران، باز با اتفاقی نزديک و مشابه به همين رويداد، پاره‌هايی از کتاب "هزار و يک شب" را يافتم، آن هم در باران!

اما يافت و دريافتِ انديشه‌های زرتشت، کاملا آگاهانه بود، شنيده و خوانده بودم و می‌دانستم زرتشت، اولين رسول نور و روشنايی در سرزمين آرياوََرته بوده است، اما از گات‌ها و يشت‌های منسوب به او بی‌خبر بودم، مرجع و تاليفی نبود، يعنی به مسجدسليمان نمی‌آمد، تمام شهر، در دهه‌ی پنجاه (اوايل دهه‌ی پنجاه) دارای سه کتاب‌فروشی کوچک بود که بيشتر دکانِ نوشت‌افزار می‌نمودند تا خانه‌ی کتاب. و بسا از سِرِ اتفاق، کاری تازه و کلامی تازه‌تر به دستمان می‌رسيد، آن هم محصل و هنوز بی‌پول. خوب به خاطر دارم، پشت ويترين کتابفروشی انديشه، چشمم با عنوان تازه‌ای آشنا شد: "چنين گفت زرتشت" اثر "نيچه"، زرتشت! نيچه؟

سلام کردم، جواب نشنيدم،‌صاحب مغازه حق داشت، زياد مزاحمش می‌شدم، رفتم سمت قفسه‌ی سوم، وسط رديفِ اول، کتاب را کشيدم بيرون، به سرعت سطور مقدمه را (يکی در ميان) خواندم، داشت چيزهايی دستگيرم می‌شد که صاحبِ مغازه، کتاب را از چنگم درآورد، چه نگاهِ خوف‌انگيزی ...، حق داشت.

اما سه روز بعد در يک فرصت مناسب، صاحب کتاب شدم،‌ ترسيده و گريزان، تا بالای کوه "چاه‌نفتی" دويدم، شب زير نور لمپا، چه لذتی داشت، نيچه هرچه دلش خواسته بود، از زبان زرتشت بارِ آدم و عالم کرده بود، تابستان همان سال، اواخر تيرماه، با اولين دستمزد و پس‌انداز، رفتم و پولِ کتابِ سرقتی را به صاحبِ مغازه پس دادم، با حيرت گفت:
- من ياد ندارم به شما کتاب قرض داده باشم!

هنوز مردد بود، پرسيدم: "گات‌ها" را نداری!؟ آدم کتاب‌خوانی بود، گفت: "نُچ" و ديگر يادم رفت، و چه زود گذشت، تا روزی از روزهای بهاری، بهار سال ۱۳۶۱ - تهران، ميدان چيذر، مهدکودکِ ليلی، دکتر پرويز رجبی، دوست و مشوق و ياورِ آن سالهايم گفت:
- بيا و آثار کلاسيک را بازسرايی کن!
ميانِ شوخی و جدی گفتم:
- مثل رودکی، فردوسی يا مولوی؟
دکتر گفت:
- مثل خودت!

و نخست گات‌های اوستا را در ساخت و به شيوه‌ی غزل بازسرودم، و سپس در بازسراییِ يَشت‌ها، از سياقِ مثنوی مدد جُستم، اما نتيجه‌ی کار - با آن همه مشقتِ قافيه - را نپسنديدم، راضی نمی‌شدم، هرچه بافته بودم، بی که به دکتر نشان دهم، دور ريختم، و دوباره، از نزديکترين راه، سَفرِ بازسرايی را آغاز کردم، زبانِ امروز، شعر امروز، سخن امروز،‌ همان‌طور که دبيرم گفته بود:
- مثل خودم، و برای شما ...!

صالحی - زمستان ۱۳۷۶ - تهران
شناسنامه کتاب
نام: زمزمه‌های ازلی
شاعر: سيد علی صالحی
تاريخ چاپ: چاپ نخست - ۱۳۷۶
تيراژ: ۳۰۰۰ جلد
تعداد صفحات: ۶۰۸ صفحه
شابک: -۰۷-۵۵۴۳-۹۶۴
ناشر: انتشارات يادواره‌ی کتاب - تهران، صندوق پستی ۳۷۴۴-۱۹۳۹۵
فهرست
اوستا

الف - گات‌ها: (زرتشت و ترانه‌های شادمانی)
      اهنودگات
      اشتودگات
      سپنتمدگات
      وهوخشترگات
      وهيشتوايشت‌گات


ب - يشت‌ها: (اين منم زرتشت،‌ ارابه‌ران خورشيد)
      هرمزديشت
      خرداديشت
      از همسرايان خرداديشت
      خورشيديشت
      ماه‌يشت
      تيريشت
      مهريشت
      فروردين‌يشت




کتاب مقدس (بازسرايی سه دفتر)
      سرود جامعه پسر داود
      غزل غزل‌های سليمان
      مراثیِ ارميای نبی




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013