ترانهی چهارم - شين
میتوانند!
بعضیها خواب
بعضیها خلاصه
بعضیها شاعرند
میتوانند!
شب را میشناسند به اسم، به استعاره
آسمان را میشناسند به ترانه، به تشبيه
تو را میشناسند به خواب، به خلاصه ...
اما من نمیتوانم ای تو تمامهی من!
من نمیتوانم!
پس کی به خواب خواهم رفت
کی خلاصه خواهم شد
کی شاعرِ تمام، ترانه، تشبيه؟
میگويند سنگ هم گاهی
به آرامشِ ستاره حسادت میکند،
به من چه!
من اگر ترانهخوانِ گريههای تو نباشم
هرگز از الفبای اين همه سادگی
به بینيازیِ هفتآسمانِ پردهنشين نخواهم رسيد.
ببين چه کوچک است اين کلمه، اين حروف
چگونه میشود تنها يکی واژه
به جای تو از خوابِ توبا و ترانه چيد؟
هی مولودِ بیعَقدِ آب و التماسِ علف!
من از بسياریِ اين همه باران
تشنگیها آموختهام
که ديگر دستم بیپياله
دلم نهاده
کلماتم اين همه بیپردهاند.
راستش را بخواهی
عشق همين است،
ورنه پروردگارِ شوخِ شاعران
اين همه آفرينش تو را
تا شکستنِ من
به تعويقِ آينه نمیانداخت.
|
بازگشت به فهرست
|