ترانهی دوم - الف
دست برنمیدارد
نمیرود يک امشب بگذارد
سَرِ سنگين به خوابِ تو
از فراموشیِ گريه بميرم.
فکر میکنم همين چند خطِ کهنه
خودش يک شعرِ کامل است
اما ادامه میدهم:
شب، همه شبِ اين سال و ماهِ بلند
کارم از شمارشِ شدآمدِ دريا گذشته است
ديگر از تقسيمِ خستگی با خويش نيز خوابم نمیبَرَد.
چقدر امشبِ من
باز شبيهِ شبِ پيش از اين شب است!
باز بُرادههای نور آمده
دارند از درزِ دريچه
هی لایِ همين ملحفهی بیخواب میخزند.
عيبی ندارد
نور، طعمِ تنفسِ اولادِ مريم است
نشانهی صبح است
اشياء مرده باز
به حيرانیِ اسامیِ خويش باز میگردند.
اين، سياههی روشنِ چراغ است روی ميز
آن، قابِ عکسی کهنه از سالی دور ...
تمام اتاق پيدا نيست
ثانيهشمارِ ساعتِ ديواری پيدا نيست
خطوطِ دستنوشتهی پدر پيدا نيست
پس چه مرگت است پسر
بگير بخواب!
عجيب است
روزی که رفت
شبيهِ پارهای از همين شبِ مُرده بود
و اين شبِ مُرده نيز
شبيهِ نه معلومِ فردای ديگریست!
خدايا باز صبح شد
کجا بروم
از کوچهی پُر ازدحامِ اين همه کلمه چطور بگذرم؟
من که خيلی گذشتهام
نامِ او در هيچ دفتری از شمارشِ شببوها نبوده است
دقيقهها به من دروغ گفتهاند.
نگاه کن
صبح کامل است
نور آمده کنارِ کتابخانه
دارد شب را با سرانگشتِ خيسِ واژههای من
ورق میزند.
حالا تمامِ دريچهها پيداست
خانه پيداست، خواب، خدا پيداست
بوی چایِ دَمکشيده میآيد
آب، عروسِ علف است
نَم دارد تنفسِ هوا،
و من ... مستِ بيداریِ لاعلاجِ همينم که هست.
هی شبزندهدارِ اسامیِ مردگانِ ماه!
|
بازگشت به فهرست
|