ترانهی اول - ز
سَحَر، صحبتِ سايهها
وَرجه وُرجهی نور
خواب، خانه، دريچه، پردهها
بوی پوشالِ کولرِ کهنه
کلماتِ غليظ، قاعده، انهدام.
کارِ هر صبحِ زودِ همين همسايهست
عطرِ توامانِ اسفند و قندِ سوخته و ترياکِ قندهار
و ماه نرفته هنوز
چُرتِ نوشينِ چکههای آب
عموها به کويت
خواهرها به جنوب
و اصلا ولش کن!
خواب، خانه، دريچه، پردهها
و پچپچهی شبماندهی بيوهای با خويش.
ماه نرفته هنوز
ماه ... خسته از شيفتِ هزاران شبِ مثل هم.
چه تيری میکشد کمرگاهِ نور!
بلور از جاخوابِ آشفتهاش پيداست
راهها رفته، روياها کُشته، رختخوابها ديده
که باز هنوز سیساله به خوابی که بعدش چه، بعدش کو، بعدش کی؟
اول يادش رفته بود کجاست
عطرِ توامانِ شب و سُرفه و شوهر بود
از درزِ دريچه تو میآمد
غبارِ اشياء آزارش میداد
فردا آخرين روزِ آذرماه بود.
نه بلور خانم
تازه ما هنوز به شهريور تشنه هم نرسيدهايم!
نایِ کهنهْنان و نايلون میآمد
کيف کهنهای روی ميز
ماه، رفته
هوا، روشن
راه ... دور!
و کلماتی غليظ، و خنکا، و صبح
عطرِ صابونِ گلنار و
جای خالی حلقهای روشن بر انگشتِ منتظر.
زن
رو به ساعتِ ديواری چيزی گفت
شبيه خفهشو، بخواب، آرام بگير
حوصله کن ثانيهشمارِ بیپرسوجو!
حالا همه چيز پيدا بود
صدای قاشق و استکانِ سرد میآمد
کِشِ دورِ کوپنها بُريده بود
ماتيکِ کهنهاش بوی کافورِ مُرده میداد
خطِ لرزانِ لبش به کهربای تشنه میمانست
کليد مثل هميشه گيرِ کوچکی داشت
صدای بستن در آمد.
کوچه تا ترسِ کاملِ خستگی، خلوت بود
دويد ... اما به سرويس نرسيد
جادهی مخصوص کرج دور بود
کارفرما ... زن نداشت.
|
بازگشت به فهرست
|