ترانهی اول - الف
تو دربهدرِ بستنِ بند کفش وُ
گشودن راه وُ
خوابِ پياده
پيادهام کردهای
ورنه من کی اهل اين همه دَنگ و فَنگِ بیدينِ زندگی بودهام.
مرا همان مِهر خالص و خوابِ اندکم بس بود:
يک جرعه ... يکی شبنمِ تشنه از عطرِ نی
تا ابدالآباد برای قناری بخوانم وُ
خوابِ زن ببينم وُ
زندگی کنم.
من از اين پيشتر
هزارههای بسياری
همزاد حضرتِ سليمان وُ
اولادِ ملايک بودهام.
ملخ به خوابت ببيند گندمِ دانا
که همين تو از بلاهتِ آدمی
باز دربهدرِ بستنِ بند کفش وُ
گشودن راه وُ
خواب پياده
پيادهام کردی.
|
بازگشت به فهرست
|