ترانهی هشتم - شين
به زانو درآمديم و
باز از آخرين آوازِ محرمانهی ماه
هيچ رازی با پُرسندگانِ پروانه نگفتيم.
پرسيدند:
اگر تو از نشانیِ نهانماندهی آن پرنده
بیخبری
پس اين عطرِ نابههنگام را
از خوابِ کدام گُلِ گمنام به خانه آوردهای؟
پرسيدند:
اگر که حکميتِ نور و
وَحیِ واژه از وزيدنِ اسمِ او ميسّر نيست
پس تو خواندنِ دستِ دريا و
نوشتنِ رازِ گريه را
از روی کدام کتابِ سوخته آموختهای؟
و من هيچ نگفتم
اِلاّ منشوری از غبارِ غروب
که در سايهروشنِ راهراهِ دريچه میتابيد.
برخاستند
مثل دو سايهسار
يکيشان آشنای دورهی دبستان و
تقسيم سيب و بارشِ باران بود.
پرسيدند:
رويانويسِ به دريا رفتگان اگر تويی
پس از چه اين همه
از همهمهی باد و وزيدنِ اين واژهها میترسی؟
تمام ترانههای تو را
از آفتاب و پرنده ... پس خواهيم گرفت
به خواب، به خانه، به رويا راهت نمیدهيم
حالا به ما بگو
استعارهی غمگين خواب و ستاره کدام است
خلاصهی بیپايانِ آب و علاقه برای چيست
تو تکرارِ مداوم اين همه دريا را کی تمام خواهی کرد؟
و من هيچ نگفتم، هيچ!
ماه رفته بود ... داشت با دستْخطِ لرزانِ همان پرنده
باز منشورِ پروانه را
بر دريچهی مهگرفتهی دريا مینوشت.
او نيز به زانو درآمده بود!
|
بازگشت به فهرست
|