ترانهی سوم - هـ
باد میآمد يا نمیآمد، نمیدانم
اما دو تا کبوترِ دلگير
زيرِ سايبانِ شکستهی بیحصير
داشتند حرف میزدند
يکيشان کمتر، خسته، خاموش
آن ديگری بیحواس، پُرگو، بیپروا.
هوا پُر از تنفس تيغ و رَدپایِ پرنده بود
میگويند
گربههای گرسنه هم خواب میبينند.
...
داشتم چه میگفتم ...
...
ناگهان صدای سهتارِ کهنه شکست
يک نفر گفت:
تمام کودکان، زنان، و پيران خسته
بايد در خانه بمانند
هوا آلوده است
شهر، آدمی، آسمان آلوده است
سه ماه و دو هفته و چند روزِ تمام بود
که ديگر باد نمیآمد.
يادم آمد
يکيشان پَر زده رفته بود
اما آن ديگری بیحواس، پُرگو، بیپروا!
داشت با خودش هنوز
هنوز داشت با خودش حرف میزد.
گربه
به سايهبانِ شکستهی بیحصير رسيده بود.
|
بازگشت به فهرست
|