هنوز بنلادن را نيافتهاند.
راه نجاتی نيست
فردا پيادهنظام
به دامنههای مزارشريف خواهد رسيد.
هفت سال تمام است
که هنوز بنلادن را نيافتهاند.
هی مونسه، محمد جان، عارف علی!
بيا برويم
دير است ديگر
ديگر آن خنکای حصير و
هوای بيد و
بوی خوشِ فارياب
به خوابِ اين دامنه باز نخواهد گشت.
ديگر هيچ عطری از نیزارهای درهی سالنگ نمیوزد
راهها دور
قافلهها به راه
پونهها پژمرده
و ماه
مسمومِ خوابِ خَردل است.
نه آهو به باميان مانده
نه مرغِ هوا
که آسمانِ هندوکُش در پَرَش!
هی پيادهی سندبادِ آن همه سَفَر
اينجا هر دل و دستِ بُريدهای
پُر از اتفاقِ نابهنگامِ شکستن است.
در جوزجان
باد از جنوب هزار دوزخِ بیچرا میوزد
کودکی مُرده در آفتاب
رو به آخرين لقمهی نانش ... نگاه میکند هنوز،
بوی باروتِ سوخته و
تکرارِ بیپايانِ سُرفه میآيد.
هفت سال تمام است
هنوز بنلادن را نيافتهاند!
|
بازگشت به فهرست
|