از قندهار تا شمالِ کويته
پرندهای که به جست و جوی جرعهی آبی آمده بود
از اين کمپ کهنه
به آن کومهی خراب،
هيچ خوابی از آب و انار و دريا نديد،
شنيده بود شمالِ کويته پر از کرانههای باران است.
از دورترها
صدای چرخ چاه و تندر و طياره میآمد.
اما ميان آن همه خواب و خانه
هيچ ايوان روشنی از اعتمادِ آدمی نديد،
آن سوتر
باد از احتياطِ پاورچينِ پردهها
لبريز بازیِ وزيدن بود.
پرنده
رَد پایِ پوتينپوشهای غريبه را نديده بود
رفت بالای درختی پُر از دستههای تَبَر نشست.
آن سوتر
پشتِ سايهروشنِ سرمستِ سربازها
رديفِ بیپايانِ قفسهای شکسته پيدا بود.
و پرنده هيچ نپرسيد
اين مَنقلِ روشن و
اين سيخ برهنه برای چيست.
تنها لبهی چاقوی کهنهای
کنارِ پاشويه
داشت سر به سرِ ماهِ ترسخورده میگذاشت.
سليمه را
در انبارِ کاه
به تيرکِ آبنوس بسته بودند.
دوشيزه بود هنوز!
|
بازگشت به فهرست
|