زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
شايد <- دعای زنی در راه که تنها می‌رفت <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


شايد


"می‌گويد موليا بخوان
بد جوری دلم گرفته است!


تيله‌های غلتانِ هزار حباب
ريزه‌ريزه‌های زارآلود آب
دنيای دنباله‌دارِ نور
وزيدنِ کرشمه‌ی باد
و بوی خوشِ‌ بوسه، شکر، نوزاد.


اما از آن همه هوا
چرا هيچ علامتِ آشنايی با ما نيست
کوچه‌ها،‌ رخسارها، خانه‌ها،‌ آوازها ...!


مادرم می‌گويد:
سيّد صَفَر مُرده، ستاره مُرده
مَهنا، موليا ... مُرده
غلام رفته جايی دور
عيسا نيست
و من چقدر خسته‌ام از اين خوابِ طولانیِ بی‌انتها!


رنج‌ها، شادمانی‌ها،‌شبْ‌نامه‌ها
مادرانِ معصومِ دلهره، سکوت، مسئله، مبادا
و بعد ... مزه‌ی غليظ شربتِ قند
کيسه‌های کتان و کلوچه
دعای سفر بخير
رديفِ درختانِ دوری که دخترند هنوز
و يک چيزی، خوابی، خاطره‌ای
که من آن‌جا ... جا گذاشته‌ام
دليلِ اين همه دلتنگی را به ياد نمی‌آورم
به ياد نمی‌آورم اسامیِ اين کوچه‌ها
رخسارها، خانه‌ها،‌ آدميان ...!


آن‌جا راهی بود
رو به دامنه‌های عجيبِ جنوب،
اين جا بازارِ خُرده‌فروشانِ خُرما، عناب، آينه، آسپرين
و بوته‌ی انگورِ تشنه‌ای حتی ...!


پس کبوترانِ آن همه آبیِ بی‌انتها
کجا رفتند
که گُنبدِ شکسته‌ی مسجدِ شما
اين همه خاموش و بی‌اذان ...؟!


پس يک چيزی بگوييد
يک حرفی بزنيد
من آمده‌ام آوازی از آن همه علاقه به آدمی بشنوم.


دارد از پشت نی‌زارِ اين دامنه
صدای کسی می‌آيد
کسی دارد مرا به اسمِ کوچک خودم می‌خواند
آشناست اين هوای سَفَر
آشناست اين آوازِ آدمی
آشناست اين وزيدنِ باد
خنکایِ حَنا
عطرِ برهنه‌ی بيد
خميده‌های جوزارِ غروب
غُلغُلِ پستانِ رسيده‌ی نور.


چه بوی خوشی می‌وَزد از سمتِ آسمان.
پَرپَرِ هزار و يکی گنجشکِ بهارزا
بر شاخسارِ بلوطی که بالانشين.
و باز پناه جُستنِ پوپکی
پياله‌ی آبی ...


خيلی وقت است "موليا"
از همين ايوان پياله و انگور
پشتِ پرچينِ تمامِ قصه‌ها پيداست،
اما ستاره‌ی سلامْ‌نوشِ من پيدا نيست:
فقط پريچه‌ی برهنه‌ای کنار چشمه‌ی نی
تراشه‌ی ساق‌هاش،‌ خنکای بلور
و عطرِ‌ صابونِ زنانه‌ای
از صندوقچه‌ی هزارْ کليدِ کَرباس و کودَری.


هی هواسِ بی‌فرصت گريه‌های من!
به ياد آر سينه‌ْريزِ نزديکِ ستارگانِ دريا را
گلوی خوشبویِ نامزدِ علف
عَقدِ ارزانِ آب،‌ خزه‌های خواب‌آلود
سوسن‌ها، سنجدها، باران‌های بی‌سبب
و پرندگانِ سَحَرخيزِ دره‌ی انار
که خوشه‌های شبِ رفته را
به نورِ بوسه می‌چيدند.


و من چقدر بوسه بدهکارم به اين همه رود، راه، آدمی!
تابوتم را آهسته زمين بگذاريد
من از تنهايیِ نابهنگامِ گريه می‌ترسم.


آن جا کسی از پشتِ نی‌زارِ دامنه
دارد آواز می‌خواند
شبيهِ من است
سه‌تار می‌زند
تنهاست


می‌گويد من آوازهای گمشده‌ی همان هزاره‌ی غمگين را
به ياد آورده‌ام.
می‌گويد من از پیِ شاعری خسته
از بهشتِ قند و پونه و تيله‌بازیِ باران آمده‌ام.
دارد مرا به اسمِ کوچکِ خودم می‌خواند
آشناست اين هوای سَفَر
آشناست اين آوازِ آدمی
آشناست اين وزيدن باد ...!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013