زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
درِ ميخانه زدند ... <- آسمانی‌ها <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


درِ ميخانه زدند ...


آن شب که شما
گوش به گفت‌وگوی مخفیِ ماه داده بوديد
من کلماتِ کنجکاوِ عجيبی ديدم
که آهسته از خوابِ سنگينِ آسمان می‌آمدند
می‌رفتند لابه‌لای کتابهای کهنه سَرَک می‌کشيدند
و بعد پی چيزی شايد
هی معناهای مختلفِ خويش را
از خطوطِ روشنِ رويا برمی‌داشتند.
مظنه می‌کردند، می‌بوييدند و باز
به تعبير تازه‌ی دريا رضايت نمی‌دادند.
من نمی‌دانستم آن‌ها از اين‌همه چراغ شکسته چه می‌خواهند،
فقط به لهجه‌ی آشنای ملائک چيزی گفتم
چيزی شبيه شعر
شبيهِ صحبتِ بوسه در طعم تشنگی،
آنها ملتفت شدند
و بعد شنيدم که از آسمان
صدای ورق‌خوردنِ کتاب و قرائتِ ماسوا می‌آيد،
شادمان شدم
گفتم اين پياله را بگيريد
پياله‌ی مشترکِ ماه و کتاب و آينه بود،
پياله دست‌به‌دستِ دريا می‌گشت و باز،
باز می‌آمد و دريا برای او کوچک بود.
کلمات می‌خنديدند
عشق می‌باريد
چيزی شبيه صحبتِ بوسه، شبيه شعر!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013