زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
می‌خواستند ما نترسيم <- آسمانی‌ها <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


می‌خواستند ما نترسيم


ما بعد از حدود ساعتی شايد
که از کناره‌ی رود وُ
بيدْبُنانِ برهنه گذشتيم
ديديم دورادور
سايه‌روشن ...، يا بهتر بگويم سوسوی چند چراغ،
چند چراغِ مِه‌گرفته پيدا شد.
طوری بودند، طوری می‌نمودند
که انگار چند آهوی بی‌هراس
(دهان به جانبِ سرشاخه‌های ماه)
می‌خواستند از طعمِ آسمان
شير و شبنمِ ستاره بنوشند.


همان شب ماه
بر کناره‌ها که می‌رفتيم
از ما بهترانی برهنه
با چراغهای بسيارشان در دست
به ديدار ما آمدند
ظاهرا از تعبير اين ترانه‌ی عجيب
به جاهای قشنگی از قولِ رويا رسيده بودند.


شباهنگ غمگينی انگار
داشت خوابِ جوی موليان می‌ديد
زمين بوی زيلوی خيس وُ
گُرده‌ی عرقْ‌کرده‌ی ماديان می‌داد،
و ما می‌رفتيم
به سرچشمه‌های روشنِ دريا که رسيديم
گفتيم همين‌جا خوب است، همين باغ انارِ آسوده خوب است،
نشستيم، باد پُر از تبسمِ لرزان ستاره بود،
و بعد بی‌حتی کلمه‌ای، حرفی، سخنی ...
خوابمان گرفت!


صبح روز بعد
ديگر هيچ‌کدام از آشنايانِ آن سالها را نمی‌شناختيم
حيران و بی‌باور
تنها به رخسارِ هزارساله‌ی خود نگاه می‌کرديم
آب در پياله می‌لرزيد
نور می‌لرزيد
آسمانِ آبیِ لرزان حتی ايمن نبود!


نه باغی، نه رودی
و نه کسانی که با چراغ ...!


چه خوابِ عجيبی
چه مرگِ آرام و پرآينه‌ای!
به اين می‌گويند زخمِ قديمی دريا،
آواز مشترک!


آيا شما در همين زندگیِ ساده‌ی معمولی
هيچ علاقه‌ی خاصی
به ماهِ مخفیِ شبِ رفتن نداشته‌ايد؟
پس چرا کنايه می‌زنيد؟




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013