زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
سه <- روياهای قاصدک غمگينی که از جنوب آمده بود <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


سه


برای اول و آخرم
همين شبِ آخر بود
که زدم به سيمِ بُريده‌ی باران،
گفتم خيسِ گريه تا درگاهِ دريا خواهم رفت.
رفتم ... در زدم
گفتم: اَنيس، اَنيس!
می‌آيی برويم پشتِ کوهِ قاف
علفِ شفا بياوريم؟
اَنيس از پشتِ درِ بسته گفت:
"رُوم به ديوار،
بابای بچه‌ها رفته،
يعنی بُردنش رَدِ باد و پيدا کنه!"


زمستان بود
بوی سوختنِ کتاب وُ
وحشتِ واژه می‌آمد،
گفتم: کتاب، کلمه، علف،‌ آينه، شفا!
يک نفر داشت آهسته از کوچه می‌گذشت
من می‌شناختمش
بوی نان و سيلی و دريا می‌داد،
راهش را گرفته بود
داشت می‌رفت سمتِ سيمِ بُريده‌ی باران،
ما به آخرِ خوابِ گريه رسيده بوديم،
اما انگار هنوز
آوازِ کسی از پسِ پرده‌های ساکت دريا می‌آمد
غمگين و خسته و جوری غريب می‌خواند:
"تو کجا و کوهِ قاف،
صد زمستون، يه لحاف!"




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013