زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
ما بايد بفهميم ...! <- آخرين عاشقانه‌های ری‌را <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


ما بايد بفهميم ...!


آن روز او رفته بود، داشت می‌رفت.


دورادور برايمان دست تکان می‌داد
گفته بود که دستِ خدا
همراه ماه و مدادِ شماست.
ماه زيرِ ابر بود
مدادهای ما را شکسته بودند،
اما هنوز
راه روشن بود
صفحه‌ی نخستِ همه‌ی خواب‌های ما سفيد بود.


سال‌ها بعد
دستی آمد
مداد را برداشت
اَبرها را کنارِ آسمان کشيد
به ماه گفت: گُل سرخِ عزيزِ من!
حالت چطور است؟
و بعد ... اينجا، گوشه‌ی دفترِ من چيزی نوشت!


ای کاش حالا
همه همين جا بودند
دورِ هم می‌نشستيم، می‌گفتيم، می‌خنديديم
و اگر کسی هم مست می‌کرد، به ما چه مربوط!
باز ما می‌خنديديم
زندگی ... کيفِ خاصی داشت!
ما بايد بفهميم!
ديگر چه اهميتی دارد که بر اين کلمات
چه نام‌هايی خواهند گذاشت!
ما معجزه کرده‌ايم
که از خوابِ نان
به حيرتِ واژه رسيده‌ايم!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013