زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
ماخولای نيمای من <- آخرين عاشقانه‌های ری‌را <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


ماخولای نيمای من


هی از به بود
از هستِ هرچه تراست
ها، پس ترانه‌ای بخوان!


از سرانگشتِ تو
چه می‌چکد بر خوابِ آسمان
که ما اين همه از به ستاره بيداريم!؟


اول می‌افتد از هستِ هرچه آسانِ ماست
اما هی از به بود
هی مشکل می‌نمود!


دارم می‌روم يک جايی
که فقط خودم بَلَدم آنجا را،
هوای در واژه نشستنِ "ری‌را"
که کوچه‌ها شنيدند از اين مگر به حکايت؟


پس به چرا که چه گفتی ...!؟
با کاسه‌ی بی‌کرانه‌ای در دست
به بوی نام تو: آخرالدَوا ...!
کی می‌شود اين در به رویِ ما؟
باز ...
نافِ بلورِ می از لذتِ نی،
نوشيدنِ لب وُ
طعمِ ليمویِ ... ها!
که چه ما
مانده‌ی اين در به رویِ ما ...؟


رسمی نيست
رازی نيست
ما منزلِ اولِ بوسه بوديم
که باد
جامه‌های سفيدِ رفتگان را باز آورد.
حالا بپرس
بپرس هوای در تو نشستن که چه با ...؟!


چه اَمنی
چه عيشی
چه آرامشی!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013