زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
۲۷ <- آخرين عاشقانه‌های ری‌را <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


۲۷


از شما چه پنهان
کليدِ اين خانه را شبی،
من ... شبی از شب‌های چکمه و تسليم
در سردابی دور و بی‌نشان
جا نهاده‌ام!
حالا هم نمی‌دانم چه کنم
جايی را بَلَد نيستم
کسی را ندارم
اينجا من غريبم، می‌فهميد!
ديگر هيچ کنجی از اين خيابانِ کج و پيچ
سرپناهی نخواهد شد.


بعضی‌ها رشوه می‌خواهند
رفتگرها ... عيدی
رهگذران، سکوت
و کسی اصلا متوجه ماه نمی‌شود
که چقدر غمگين است!
نه آشيانه‌ای در اين حدود
نه رفيقی از آن قرون،
تو با خود چه کرده‌ای ... پسرِ سيد ماهْ زری!؟


دارم راه می‌روم
بارها سياره‌ی آدمی را دور زده‌ام
باز، برگشته‌ام سرِ جایِ نخستِ خويش،
ای کاش لااقل
نامهاتان را از ياد نمی‌بردم،
يک دختری بود
چشم‌هايش سبزِ مايل به تبسم بود،
يحيی می‌گفت:
- به دردِ تو نمی‌خورد!
مگر زن ... جامه‌ی پشتِ اين ويترينِ شکسته‌است يحيی!؟
خدا عمرت بدهد
برو يک جای ديگر
دست از سرم بردار ... به خدا!
روی سخنم با خويش است
يعنی با خودم هستم
تا سپيده‌دمی ديگر
شب، اين شبِ چکمه و تسليم را
چگونه سَر کنم!؟




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013