زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
۲۵ <- آخرين عاشقانه‌های ری‌را <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


۲۵


برف که ببارد
ديگر تو گريه‌های مرا نخواهی ديد
حضرتِ پولسِ نبی برادر من بود
ما با هم در مقابلِ همين ديرِ کهنه درنگ کرده بوديم
پولس هم مسلمان بود،
يک عده خنديدند!
من گفتم:
- مسيحِ من، اهلِ همين کوچه‌های جنوبی بود
من خودم گاهی اوقات
زير صليبِ تبسمش بر تقديرِ آدمی ترانه می‌خواندم.


بيا، شانه‌های من هم خسته‌اند
کف دست‌هايم شکوفه کرده‌اند.


برف که ببارد
بيا برويم جای خلوتی
جای خلوتی از خوابِ فاطمه، مريم، نرگس و ماهْ‌زری،
من کفِ دو دستم را نشانت خواهم داد
اما خواهشم اين است
که از گُلْ‌ميخِ ماه با کسی سخن نگويی،
خوب نيست
من اهلِ احتياط و ترانه‌ام،
فقط همين!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013