زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
۱۸ <- آخرين عاشقانه‌های ری‌را <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


۱۸


من می‌دانستم
زمانی دور
مثلا سالها بعد
بايد به اين شاخه‌ی شکسته پاسخ دهم:
چرا باد آمد و
ما نفهميديم!


من نمی‌دانستم
زمانی بعد
مثلا همين يکی دو ساعتِ ديگر
ديگر من نخواهم بود
تا در غيبتِ آن همه پرستو گريه کنم.


چه فايده که ستارگان ...!
حالا ستارگان از برقِ نقره و از طيفِ ترانه بتابند!؟
راستش را بخواهی
من آن‌ قدرها هم ساده نيستم
که دلم به حرف‌های روزمره‌ی هر کَسی ...!
اين که آمده حتی دروغ می‌گويد!


به منِ خسته‌ی ساده می‌گويند
از شادمانی بگو، از اميد و آينه بگو،
آينه ... بگو
متکایِ مشترک من و اين مردمانِ صبور
فقط خوابِ خوش و ماهِ بی‌پايان و
چه می‌دانم ...


کدام بالشِ ناز کدام پَرِ قو آواز بلبل و عطر انار ...، عناب، علاقه، آدمی.


با اين حال
خالی از هر بيت و منظوری
من فکر می‌کنم
يکی از همين روزها
پاره‌ی ابری آشنا می‌آيد
از فراز گلدان‌های تشنه می‌گذرد
از فراز پياله‌های خالی می‌گذرد
می‌رود سراغ مرا از ستاره‌های دوردست می‌گيرد
بعد که من آمدم
با هم کاری خواهيم کرد، مثلا ...




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013