زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
س <- آخرين عاشقانه‌های ری‌را <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


س


من که هيچ‌وقتِ اين روزگار
سَحَرخيزِ خواب و کتاب و نان و کليد و خانه نبوده‌ام
نه بودم، نه بوده‌ام،
فقط يه روز صبحِ خيلی زود
يه‌هو نفهميدم چطور شد ديدم بيدارم
ديدم پاشده‌م ايستاده‌م پشت پنجره
دارم يه جای دورِ خيلی دور ...
يه کسی، يه چيزی، روحی، رازی ... داره منو نگاه می‌کنه،
منم نگاش می‌کردم
آشنام بود، نبود،
انگار يکی خواب می‌ديد
انگار يکی تو خواب خبرم کرده بود
که قراره يه کبوترِ سفيد
از راستِ مغربِ نمی‌دونم اونطرفا بياد
بياد صاف بشينه بالای شاخه‌ی آلبالوی پير،
بگه هی تو اولادِ آدمی
نکنه يه وقت سرت گرمِ اين بگومگوها بشه!
پروانه‌ها خوبن که فقط يه بهارم ... نه،
سه پنج‌روزی ميان همين طرفا و
اصلا ياد نامه‌ها افتادم!


راستی هيچ ميدونی چقدر دوسِت دارم
مال هر کی می‌خوای ... باش!
منم می‌خوام يه خورده زندگی کنم ...!
حالا اين حرفا رو
اين کبوتره داره ميگه به من
منم دارم گوش ميدم:
بعد از رفتنم
ديگه برا چی گريه می‌کنی
من که نرفته‌ام برا هميشه
هميشه يعنی همين يکی دو ساعتِ ديگه!


يکی دو ساعت ديگه
وقتی خونه برگردی
می‌بينی همه گُلا رو آب دادم
صدای ضبط‌صوت بلنده
يکی داره می‌خونه که تا حالا صداش و نشنيدی!


داره باد مياد
بوی خوش زن
ماه
دعا،
گُل مريم،
يه تيکه از همون ترانه‌ی چندسالِ پيش،
دلم می‌خواد بخونم
بلند بخونم
دارم می‌خونم
دارم آواز می‌خونم
اين يعنی من زنده‌م هنوز ... "ری‌را"!
بيا بريم "تجريش"
اگه دلمون گرفت،
برمی‌گرديم خونه:
يه موسيقیِ ماهِ عالیِ دلنشين، که نگو!
"در کلبه‌ی گدايی خويش به مقامی رسيده‌ام"
که فقط ماه می‌فهمه
اين پرده‌ها
اين وقتِ شب ...!


تو شاعری که داری مَنو مرور می‌کنی!


به خدا دير نشده هنوز
اين يه گوشه‌ی ديگه‌ست.
چقدر بی‌قراره اين کبوتر
انگار می‌خواد بره، برگرده، من ديگه نمی‌ترسم،
داره صبح ميشه،
من به صبح رسيده‌م، ايناهاش ...
حالا ديدی بامداد چقدر دلنشينه!
می‌بوسمش
ميگم برات يه کبوتر آوردم
به نيتِ يه عشقِ خيلی بزرگ،
تو رهاش کن!
داره صبح ميشه!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013