زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
ح <- آخرين عاشقانه‌های ری‌را <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


ح


حالا هی برو اون گوشه بشين
دست رو دست، با لبای خشک و دلِ شکسته و
دنيا به اين بی‌رحمی، بگو ديدی چی شد!؟
ولی من به آتيش می‌کشم اين بوته‌ی خشکِ خارو!


دواتِ سرخ چپ شد رو گُلِ قالی!
بارون که بياد،
يه چيز ديگه‌ست، اتفاقه!
يادم افتاد بعضيا از رنگِ خون می‌ترسن!
همينا فرشته‌ن، من دوستشون دارم.


حالا دارم ميرم يه کنج خونه،
کِز کنم لای کتابای خودم.
يه شعر تو راهه، همينه که دارم زمزمه‌ش می‌کنم.


آدم بدون ترس که آدم نيست
بايد بترسی تا يه جايی بتونی
کارو تموم کنی!
اين طوری ...




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013