زندگی‌نامه
 اشعار
 مصاحبه‌ها
 صدای شاعر
 عكس‌ها
 درباره‌ی ما
۲۸ <- آخرين عاشقانه‌های ری‌را <- اشعار <- صفحه‌ی نخست


۲۸


حالا تو فقط منو داری، من ترو دارم
ولی باز ميگم سلام برسون!


يکی‌مون به اين ديار
يکی‌مون به اونورِ کوه
ببين چه آتيشی می‌سوزه تو اين اجاق،
هيزمش تَره هنوز از دودِ چشمِ باد
بهار اومده "ری‌را"
چه بوی خوشی!
دلت می‌خواد يه جوری می‌رفتيم همونجا
که دلمون می‌خواست!؟
چرا ميگن ماچ‌کردنِ ماه بَده، قدغنه، حرومه!
کی گفته نميشه فالِ حافظ گرفت
دلم تَنگه به اين آسمونِ کبود!
خُب يعنی چه اين زندگی؟
هی نون و آب و زهرمار وُ
نصيحت، که چه!؟
خسته نميشين شما که رو به من
از آوازِ من به من ...؟
چه انعکاس قشنگی دارد اين روبه‌رو
همه ما شبيه هم هستيم
شاعريم و خلاص!


کاش دنيا
اين همه آدمِ عاقل نداشت!


الآن يه ماهه
که هی می‌خوام برم يه طرفی
يه جايی، يه جای دوری که هيچ‌کس نباشه
باد نباشه، ديوار نباشه، خبرچين نباشه
من می‌خوام يه نُکِ زبون گِله کنم از خودم، از خدا،
خم ميشم تو دهانِ تنگ همين چاه وُ
همين چاهِ کهنه و داد می‌زنم
خدا ... خدا ... خدا ... به خدا خسته شدم، می‌فهمی، خسته شدم!
سينه‌م يه درياست از اين همه مگو
مگو به کسی
به کسی مگو کبوترا رفته‌ن بالای کوه
يا اومده‌ن رو به جنوبِ شهر،
تقصيری ندارن، شنيده‌ن قراره بارون بياد
حالا يه عمره که من معنی اين حرفا رو نمی‌فهمم
يه عمره که هی ميگن نترس!
به خدا من نمی‌ترسم
ترانه بغل‌بغل از عطرِ آينه
يه عمره که شاعرم
داره بوی برنج تازه مياد از اون طرفِ کشتزار،
شايد بهار شده بيرون از اين خانه، از اين حدود،
ما که اينجا اهلِ کلام و تو چطوری عزيزم!
لطفا بگو بهار شده اينجا به هر هوا!


هی لنگه‌ی بی‌اختيارِ دَر
چندی پُر طاقتی به خدا!
اگه من جات بودم
رفته بودم حالا
هفت‌شهر و هفت‌کوه و
هفت‌دريا ... اون طرفِ شيراز!


چاييت سرد نشه عزيزم!
دارم دست و پامو باز می‌کنم، وقتشه حالا.
تو اصلا نترس!
خودم برات يه آسمونِ آبی
آبیِ آبیِ آبی ... نقاشی می‌کنم.
ماه ...! ماهِ خوشکلِ پَرپَروکِ من، نترس!




| بازگشت به فهرست |



 تماس
 چاپ صفحه
 معرفی به دوستان
 Persian Font


add this banner to your site

Best viewed with IE 5.5
or later and screen resolution
of 1024 x 768

Copyright © 2003-2013
Seyedalisalehi.com

last updated:
October 9, 2013